انتهای روزهایی که کش می آیند
شبهایی است کوتاه
با من بمان
و مرا ببخش اگر نهایت شهامتم وادادن است
مرا ببخش اگر از ورای عینکم گرگان همه لباس بره پوشیده اند
فریبنده رویایی است دوستی
با من بمان
فرشته ی کوچک
انتهای روزهایی که کش می آیند
شبهایی است کوتاه
با من بمان
و مرا ببخش اگر نهایت شهامتم وادادن است
مرا ببخش اگر از ورای عینکم گرگان همه لباس بره پوشیده اند
فریبنده رویایی است دوستی
با من بمان
فرشته ی کوچک
بگو پایین بیایند
دیگر احتزازش ما را سر افراز نمی کند
فکرمان سبز
قلبمان سفید
و خاک زیر پایمان قرمز
دیگر به آن احتیاجی نیست
گوش در مشت
گرم و خون آلود
و ما
دست هامان در جیب
خستگی سال ها بر روی موهایش
زیر آفتابی که ماه هاست ندیده است
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود
بیرون بباید کشید از این ورطه رخت خویش
کسی نیست که بگه چته
تا من بگم نه بابا چیزیم نیست که
فقط خسته ام از
آدم هایی که نمی فهمن
من بیشتر از اینکه به دوست داشته شدن احتیاج داشته باشم
به این احتیاج دارم که بگذارند دوست داشته باشن
البته به شکل خودم
دوست ندارم کسی یادم بده چجوری دوست داشته باشم
اما نمی فهمند
و من خسته ام
-----------------
همیشه فکر می کردم از تحقیر بیشتر از هر چیزی تنفر دارم
اما این روزا می فهمم از نفهمیده شدن بیشتر تنفر دارم
---------------
رضا یزدانی خیلی ضایع شده
--------------
حتی از مخبرالدوله سر سعدی باحال تر اونجاست که میگه:
"من فقط روال سما رو نمی دوستم"
هم ذات پنداریه دیگه
------------
اصلا من تنبل بی استعداد بی سواد
اینجوری راحت تری؟
-----------
دیگه معلم دلسوزی نیستم
درس می دم که بگذره
----------
دیگه وقتی کسی می گه
می تونی برام فلان کار رو بکنی؟
من نمی دونم چه جوری این کار رو بکنم
....
خوشحال نمی شم که کمک کنم
ناراحت هم می شم
یعنی بالاخره موفق شدم خود خواه باشم؟
------------
خسته ام گردون گردان خسته ام
خسته ام ای خسته جانان خسته ام.
ریشه ای تشنه نشسته زیر باد
بارشی کو ابر و باران خسته ام.
خشم خورشید و عبور فصل گرم
در کویری خشک و سوزان خسته ام.ق
لب جنگل با تبر در خاک عشق
وقت اعدام درختان خسته ام.
می زند آب بر آتش های دل
قطره قطره اشک لرزان خسته ام.
شهپر پرواز من آخر شکست
از نشستن ای رفیقان خسته ام.
ساغرم خالی ز می، من تشنه کام
جرعه ای، ای می پرستان خسته ام.
می چکد این اشک دردآلود من
از شب و این درد پنهان خسته ام.
من که آزادی شعارم بوده است
اینچنین در بند زندان خسته ام.
-----------
این روزها گریه های نیلاست که بیشتر از همه دوست ندارم
و خنده های نیلاست که بیشتر از همه دوست دارم.
شکمم بیشتر از دوگولم کار می کنه
کلیک کردنام از نوشتنم بیشتر شده
گوشم بیشتر از زبونم کار می کنه
دیگه بهونه ای نمونده که واسه استادم نیاورده باشم
سه چهار پست در یک سال
دو سه جمله در یک ساعت
جونت در بیاد خود بگو ببینم چته!
پ. ن : نیلا شد شش دندونه من ولی بی تغییر!
آنچه به ما رفته است لطف خدا بوده است.
آنچه که نرفته است لطف خدا بوده است too
کلمات کلیدی : ربدم به این لیوان، خدا اینجا خدا اونجا خدا همه جا، چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟، زندگیه داریم؟
مجال حادثه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر
چه دردآلود و وحشتناک!
نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود.
دریغ و درد!
چه بود؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز؛
بدین سان ناگهان خاموش و خالی کرد٬
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز.
چه وحشتناک!
نمی آید مرا باور.
و من با این شبیخون های بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر.
ندانستم٬ نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر و اختیار کفر٬
- چه گویم٬ آه -
نشستم عاجز و بی اختیار٬ آنگاه
به ایمانی شگفت آور٬
بسی پیغام ها٬ سوگندها دادم
خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر٬
و در من باوری بی شک و از من سخت ناباور٬
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر٬
که زنهار٬ ای خدا٬ ای داور ٬ ای دادار٬
مبادا راست باشد این خبر٬ زنهار!
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز٬
و نفشرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را.
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد .
ترا هم با تو سوگند٬ آی!
مکن٬ مپسند این٬ مگذار.
خداوندا٬ خداوندا٬ پس از هرگز٬
همین یک آرزو٬ یک خواست ؛
همین یک بار.
ببین٬ غمگین دلم با وحشت و درد می گرید.
خداوندا٬ به حق هرچه مردانند.
ببین٬ یک مرد می گرید ...
چه بیرحمند صیادان مرگ٬ ای داد!
و فریادا٬ چه بیهوده ست این فرباد!
نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی٬
چه بیرحمند صیادان.
نهان شد ٬ رفت
ازین نفرین شده ٬ مسکین خراب آباد٬
دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند٬
{آن آزاده٬ آن آزاد.
تسلی می دهم خود را
ولی دردا! دریغا٬ او چرا در خاموش؟
چرا در خاک...؟
تو این هیری ویری بدون رسانه دست به دامن طپش شدیم. یه کلیپ از روزای اخیر نشون داد از مستر پرزیدنت در کنار مستر مصباح یزدی. پرزیدنت داشت می گفت که ما اونورو ساماندهی می کنیم شما اینورو. بعدشم گفت که از صحنه گردانی آقای مصباح و شاگرداش متشکره. گریه مون گرفت. گفتیم دیش رو یه ذره برگردونیم بالاتر... یه قرآن باز کردم آخرای سوره ی انعام اومد چندتا آیه ش رو می نویسم شاید برای شما هم مثل ما باعث سکینه بشه:
123: و همچنین ما قرار دادیم که در هر دیاری روسای بدکار و ستمگر با مردم آنجا مکر اندیشند و در حقیقت مکر جز با خویشتن نمی کنند و به این هم که از آن مکر خود ، خود را به زیان افکنند نه دیگران را آگاه نیستند
124: و چون آیتی برای هدایت آنها نازل شد گفتند ما ایمان نیاوریم تا مانند آنکه به رسولان خدا نازل شده بما نیز نازل شود ، خدا بهتر می داند که در کجا رسالت خود را مقرر گرداندو به زودی مجرمان را خدا خوار سازد و عذابی سخت به واسطه ی مکری که می اندیشد بر آنها فرو فرستد
125: پس هر که را خدا هدایت او خواهد قلبش را به نور اسلام روشن و منشرح گرداند و هر که را خواهد گمراه نماید و به حال گمراهی واگذارد. دل او را از پذیرفتن ایمان تنگ و سخت گرداند که گویی می خواهد از زمین بر فراز آسمان رود و این است که خدا آنان را که به حق نمی گروند پلید می گرداند
126: این راه خدای توست که مستقیم است. ما ایات خود را برای گروهی از بندگان شایسته که بدان پند می گیرند روشن ساختیم.
.... (بقیه اش در مورده جنه تا می رسه به)
131: این فرستادن رسل برای این است که خدا اهل دیاری را تا اتمام حجت نکرده و آنها غافل و جاهل باشند به ستم هلاک نگرداند
132: و هر کس از بندگان به سبب عملی که کرده رتبه خواهد یافتو خدا از عمل هیچ کس غافل نخواهد بود
....
134: هر چه به شما وعده دادند محققا خواهد آمد و شما بر قدرت خدا غالب نخواهید شد.
135: بگو ای گروه نادان شما را هر چه درخور است و بدان توانایی دارید عمل کنید. من نیز درخور خویش عمل نیک می کنم. آنگاه البته شما به کیفر خویش به زودی آگاه خواهید شد که آن کس که عاقبت منزلگاه خوش دارد کیست و محققا که ستمکاران را رستگاری نیست.
....
137: و همچنین در نظر بسیاری از مشرکان عمل کشتن فرزندان را بت های ایشان نیکو نموده تا انکه آنان را به این کار زشت هلاک سازند و اگر خدا می خواست چنین نمی کردند پس آن ها را به آنچه از خرافات می بافند واگذار.
...